دختري تنها

ارزش مرد به اندازه همت اوست و صدق او به مقدار جوانمردى‏اش و دليرى او به ميزان ننگى که از بدنامى دارد و پارسايى او به مقدار غيرتى که آرد . [نهج البلاغه]
 

نويسنده:   مريم(6/6/1384 ::  1:26 عصر)

 




اينم از قسمت ما


جمعه مصادف با بعثت حضرت رسول


من ديگه رسما دختري تنها نيستم


در کنارم همسري پاک و با ايمان و باوجدان قرار داره که اميدوارم بتونيم با کمک هم سعادت و خوشبختي رو براي هم به ارمغان بياريم 


از همه شما عزيزاني که تا اين مدت به وب لاگ من سر زدين و براي هر چند لحظه اي کوتاه آرامش هديه کردين سپاسگذاري مي کنم


و از همتون مي خوام که براي من و همسرم و آيندمون دعا کنيد


يا حق


نوای دلنشین شما ()

موضوعات يادداشت

نويسنده:   مريم(26/5/1384 ::  11:56 صبح)

 


 



سلام به همه دوستان خوب


اين روز بزرگ رو به همه پدرها مخصوصا پدر بزرگوار خودم تبريک ميگم


و از خدا سپاسگذارم که يه بار ديگه سلامتي رو به اون برگردوند و اون رو دوباره به من هديه کرد


نوای دلنشین شما ()

موضوعات يادداشت

نويسنده:   مريم(1/5/1384 ::  10:27 صبح)

 مادرم شبنم گلبرگ حيات

                                         پدرم عطر گل ياس بقاست


   مادرم وسعت درياي گذشت


                                         پدرم ساحل زيباي لقاست


   مادرم آئينه حجب و حيا


                                         پدرم جلوه ايمان و رضاست


   مادرم سنگ صبور دل ما


                                         پدرم در همه حال کارگشاست


   مادرم شهر اميداست و هنر


                                         پدرم حاکم پيمان و وفاست


   مادرم باغ خزان ديده دهر


                                         پدرم برسرما مرغ هماست


   مادرم موي سپيد کرده زحزن


                                         پدرم نقش همه خاطره هاست


   مادرم کوه وقار است و کمال


                                         پدرم چشمه جوشان عطاست 



اي عزيزترين هستي من روزت مبارک


نوای دلنشین شما ()

موضوعات يادداشت

نويسنده:   مريم(17/3/1384 ::  10:51 صبح)

من او را رها کردم                      


                                   تا او خود را دريابد



و چقدر سخت است  


                  عزيزترينت را رها کني



اما من انقدر اورا دوست دارم 


که او را رها مي خواهم براي هميشه 


                                       رها از تمامي بندها و زنجيرها



                                          هرچند او هيچگاه در بند من گرفتار نبود



چرا که من خود اينگونه خواستم  


         و هيچگاه به خاطر هميشه بودن با او 


براي او بندي نساختم 


اما او........ 


                  در بند خود گرفتار بود... 


                          اي کاش از خود رها شود 


                                          همانگونه که من با او ازبند خود رها شدم !






گاهي آرزو مي کنم...


کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم!!!


کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي ديدن يک لحظه


فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم!


کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروز


چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند!


کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم


" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"


کاش حرف هاي دلت را بهم نگفته بودي تا که امروز با خود نگويم


" من که مي دونم چقدر دوستش داره..."


کاش...کاش...کاش...


نوای دلنشین شما ()

موضوعات يادداشت

نويسنده:   مريم(11/3/1384 ::  9:21 صبح)

عشق يعني...


عشق يـعـني شـادي و ســـرزندگي      عشق يــعني مـنـتـهـاي بـنــدگي


 عشق يـعني سـوخـتـن ،افــروخـتن     شـيـــوه دريــا دلان آمــوخــتــن      


عشق يـعني سـوزش پـــروانه هـا      شورش دل ،خون سرخ لاله ها


عشق يـعني صـوت بـلبـل در بهـار      خــنــده گـُل بــر فــراز شـاخسار


عشق يـعـني وامـق و عَـذرا شـدن     بهــر صــيد دُر سوي در يا شدن


عشـق يـعـني زنــدگــي را سـاختن      دل بـه مـعــبــود گــرامــي باختن


  عشـق يــعــني در ره او ســربــدار     عشق يـعني لـحظه هاي بي قرار                            
عشق يـعـنـي بــيــسـتون را تاختن      چهــره زيـبـاي شـيـريـن ساختن


عشق يعني همچو مجنون سوختن     راه و رســم عـــاشــقــي آموختن


عشـق يـعـني يــوسف کنعان شـدن     از زلــيــخا هاي دون پنهان شدن


عشق يـعـني جــاودانــي و غــرور      درس مـهــرو عاطفه کردن مرور








 






 





 

 

اين متن رو هم از وب لاگ دوست خوبم قندعسل اينجا گذاشتم

 

پيش از اينها فکر مي کردم خدا
خانه اي دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشته با غرور
ماه ، برق کوچکي از تاج او
هر ستاره، پولکي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان
نقش روي دامن او ،کهکشان
رعد و برق شب، طنين خنده اش
سيل و طوفان، نعره توفنده اش
دکمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او، ماهتاب
هيچ کس از جاي او آگاه نيست
هيچ کس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا ، در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
رود مي گفتند: اين کار خداست
پرس و جو از کار او کاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، کورت مي کند
تا شدي نزديک، دورت مي کند
کج گشودي دست، سنگت مي کند
کج نهادي پاي، لنگت مي کند
تا خطا کردي، عذابت مي کند
در ميان آتش، آبت مي کند...
با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم که غرق آتشم
در دهان شعله هاي سرکشم
در دهان ازدهايي خشمگين
بر سرم باران گرز آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا...
نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي کردم، همه از ترس بود
مثل از برکردن يک درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
********************

تا که يک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يک سفر
در ميان راه، در يک روستا
خانه اي ديديم، خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا کجاست ؟
گفت : اينجا خانه خوب خداست!
گفت: اينجا مي شود يک لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
با وضويي، دست و رويي تازه کرد
با دل خود، گفتگوي تازه کرد
گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست؟اينجا، در زمين؟
گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي کينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم، نامي از نشانيهاي اوست
حالتي از مهربانيهاي اوست
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ کس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است...
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديکتر
از رگ گردن به من نزديکتر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز کرد
سفره دل را برايش باز کرد
مي توان درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
مي توان درباره هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا:
" پيش از اينها فکر مي کردم خدا..."
(بر گرفته از کتاب نامه هايي به خدا)

نوای دلنشین شما ()

موضوعات يادداشت

نويسنده:   مريم(18/2/1384 ::  10:12 صبح)



 


خيلي دلم گرفته بود خودمم نمي دونستم چم شده ؟!!


نشستم  خوب فکر کردم


خوب خوب


فقط به يه نتيجه رسيدم  [IMG]و اونم اينکه : عاشق شدم


عاشق يکي که مدتها کنارش بودم و باهاش زندگي مي کردم


بد جوري بهش عادت کرده بودم  


بدجوري برام ناز ميکرد و دلم رو مي برد


حسابي برام تريپ  گذاشته بود


کلي تحويلم مي گرفت  


هر چي من بش مي گفتم :  بابا شما خوشگل و زيبائي..


شما همه چي داري...شما پولداري ...شوهر خوب برا شما خيلي بهتر از من هم هست


 اما ديدم نه، خانم اصلا بروش هم نمياره که بابا  مثلا ما خجالت کشيديم .


[IMG]چشمشو انداخت تو چشمم و بم گفت: من تو رو دوست دارم و حاضرم براي با تو بودن تمام هستيمو فدات کنم


[IMG]واي نمي دونين چه حالي شدم !!


آخه يه ديقه خودتونو بذاريد جاي من ...


[IMG]بچه ي مثبت .....سر بزير ...آقا ....با حيا


اونوقت يه نفر بياد بات اينجوري حرف بزنه ...نه خدا وکيلي چه حالي ميشين ؟؟؟


يه جلسه گداشتيم که بشينيم با هم حرفامونو خيلي جدي بزنيم ..


قبول کرد


يه قرار گذاشتيم و با هم مفصل صحبت کرديم ...بابا عجب  خانومه خانومي بود


[IMG]هر چي بش گفتم ،گفت چشم


هر شرطي گذاشتم قبول کرد .....


تا جائي که گفت من اصلا با مهر هم هيچ مشکلي ندارم ...هر چي شما بگين


آخه من شما رو خيلي دوست دارم ..اصلا مسئله ي مهر مشکلي نيست و به خاطر مهر نبايد وصلت رو به هم زد و پسر به اين خوبي را از دست داد .....


[IMG]خوب ما هم ديگه از خدا چي مي خواستيم ...نه خدا وکيلي يه خانوم خوشگل و پولدار بياد خواستگاريتون و با همه ي شروط شما موافقت کنه، چي کار مي کنيد ؟؟


تازه بگه تمام ثروتش رو هم به نام شما مي کنه ....


فکر نکنين که طرف يه پيره دختر بود که به من کچل پيشنهاد ازدواج داد ...نه جوون بود و  [IMG]زيبا ...باور کنين راست ميگم


نگين اين پسره رو خيال برداشته ....آخه کدوم دختر تو اين دوره زمونه مي ره خواستگاري يه پسر؟!!


(بگذريم که البته بعضي از خانوماي خوب مي رن خواستگاري)


ولي باور کنيد همين چند وقت پيش از بيمارستان که مرخص شدم اومد خواستگاريم


خلاصه ...


درد سرتون ندم ...


تمام حرفامونم با هم زديم و قرار شد که ما بريم تحقيق ...


تا اسم تحقيق رو شنيد رنگ از روش پريد


گفت يعني با اين همه اوصاف تحقيق هم احتياجي هست؟  زودتر قرار عقد و عروس رو بذايم که دير نشه


منم با خودم گفتم راست مي گه بيچاره ..تحقيق احتياجي نيست


ما که ضرري نمي کنيم ....طرف ظاهر مومني هم داره ...اصلا به قيافش هم نمي خورد که اهل داستان باشه .....


خلاصه دردسرتون ندم ....قرار بعدي رو گذاشتيم برا دو روز ديگه


به من گفت : آخه آقا سيد  من تو اين دو روز چه جوري دوريه شما رو تحمل کنم ..


با خودم گفتم بابا اين ديگه کيه ؟


[IMG]آخه از انصاف هم نبايد گذشت... اين عاشق چيه من شده ؟؟


تا اومدم ازش بپرسم که واقعا شما تو من چي ديدن که عاشق من شدين ؛ سريع گفت :


بابا شما که فرد مومني هستيد و فرزند حضرت زهرا هم که هستيد ؛ چي ديگه از اين بهتر ..


[IMG]من هميشه آرزو مي کردم يه همسر مومني مثل شما داشتم


جاتون خالي ..... کلي از تعريفاش دلم ضعف رفت .....ديگه باورم شد که داره راست ميگه طفلک ....


چه دليلي داره يه خانوم با ظاهري آراسته به تقوي با ظاهري اينقدر زيبا بخواد به من دروغ بگه ..؟؟


بش گفتم خلاصه اين رسم بزرگاس ديگه ...شما هم اجازه بدين همه چي از طريق رسم و رسومش پيش بره ...


با ناراحتي گفت اشکالي نداره ....طلا که پاکه چه منتش به خاکه


بريد تحقيق .....اينم آدرس محل کار من و اينم آدرسه ......


 


خودم تو دلم مي گفتم : نه چک زدم نه چونه ....عروس اومد به خونه


بشکن زنون رفتم  پيش اوستاي مشتي خودم ...


داستان رو براش از اول تا آخر تعريف کردم ...اوستاي مشتيه ما زد زير خنده


با خودم گفتم: بابا اوستا هم باورش نمي شه که اومدن خواستگاريم ...خب البته حق داره که باورش نشه ...اون پير مرده و ديگه اين باور براش سخته که يه خانوم به اين زيبائي با اين همه ثروت با اين ظاهر آراسته بياد خواستگاريم ...


همينجوري گرم افکار خودم بودم که اوستا  منو صدا زد و گفت :


آقا سينا اين خانومي که ميگي اسمش چيه ؟


 


با خودم گفتم اوستا هم عجب سوالات ناموسي اي مي پرسه ؟؟


آخه اين ديگه چه سواليه ؟


داشتم فکر ميکردم که اوستا دوباره منو صدا زد و گفت : مي گم اسش چي بود ؟


گفتم : اسمشون دنيا خانومه


گفت: بيا اينجا پيش من


رفتم کنار اوستا نشستم...ديدم نهج البلاغه رو باز کرده و به من مي گه بيا بخون


ديدم از قول مولا علي عليه السلام اينجوري نوشته بود که


« دنيا رفيقي ايه که هر چي بيشتر بش اعتماد کني به تو از پشت محکمتر خنجر مي زنه »


 اين دنيا خانوم شما جلب اعتماد مي کنه ، از طرفي هم ظاهرش ظاهر مومنيه و چهره ي زيبائي هم داره ؛ اما وقتي بش عادت و  اعتماد کردي ، اونموقست که بت خنجر مي زنه و کمترتو ميشکونه .


سالهاست اين دنيا به افراد زيادي از اين طريق خيانت کرده...مواظب باش به تو خنجرش رو نزنه....


راستش از شما چه پنهون يه ديقه نشستم و فکر کردم ...ديدم اوستا پر بيراه نمي گه  و به ياد داستان امير مومنان افتادم که به دنيا فرمودند : برو من تو را سه طلاقه کردم ... و آرزو کردم که منم بتونم دنيا رو طلاق بدم 


نوای دلنشین شما ()

موضوعات يادداشت

نويسنده:   مريم(31/1/1384 ::  2:47 عصر)

 


صداقت منشور نگاه من و توست


همه گل ها را به بهانه تو مي بوسم


تمامي لحظه هاي من ، لحظه سرخ حضورتوست


تقديم به عزيزترين موجود زندگي من


نوای دلنشین شما ()

موضوعات يادداشت

نويسنده:   مريم(9/12/1383 ::  11:2 صبح)

عشق يعني


عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني  با جهان بيگانگي


عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده با  چشمان تر


عشق يعني  سر به دار آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن


عشق يعني درجهان رسواشدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن


عشق يعني اعتبار لحظه ها
عشق يعني سجده بر سجاده ها


عشق يعني يک تبسم يک نماز
عشق يعني عالمي در راز و نياز


عشق يعني سوختن از تشنگي
عشق يعني سوختن از بيدلي


عشق يعني يک شقايق غرق خون
عشق يعني درد و مهنت در درون


عشق يعني محو شيدايي شدن
درگذرگاهي به ره راهي شدن


عشق يعني انتهاي هرچه راز
عشق يعني راز شبهاي دراز


عشق يعني يک سوال بر هر جواب
عشق يعني يک سوال بي جواب


عشق يعني قصه ديدار تو
لحظه اي در شب به ياد و خواب تو


عشق يعني غصه و غمهاي تو
درنهايت سوزش و تبهاي تو


عشق يعني آخر خط بهشت
عشق يعني دوزخ بي سرنوشت


عشق يعني رنگ شادي رنگ نور
عشق يعني ظلمت تاريکي رنگ گور


عشق يعني با نگاهي آشنا
با همه بيگانه و او آشنا

           
عشق يعني انتظار از انتظار
سالها با غم ولي چشم انتظار


عشق يعني سوختن با ساختن
عشق يعني زندگي را باختن


عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هرچه بيني عکس يار


عشق يعني لحظه ديدار تو
بي همانگه گم شدن در کار تو


عشق يعني اشکهاي پرخروش
رود اما ساکت و بي شروشور


عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن


عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب


عشق يعني با گلي گفتن سخن
عشق يعني لاله اما بر چمن


عشق يعني بي ستون کندن به دست
عشق يعني زاهد اما بت پرست


عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني همچو من شيدا شدن


عشق يعني خلوت شبهاي من
در همايون ناله و سوداي من


عشق يعني آن صداي بي صدا
صد سخن دارد وليکن بي صدا


عشق يعني درد بي درمان ما
در عبادت  غصه شد درمان ما


عشق يعني يک قدم تا انتها
عشق يعني ابتدا کو انتها


عشق يعني قطعه شعري نا تمام
 
عشق يعني بهترين حسن ختام


نوای دلنشین شما ()

موضوعات يادداشت

نويسنده:   مريم(4/12/1383 ::  10:0 صبح)

حتما تا ته بخونيد ....5 دقيقه هم نميشه
بعضي وقتا خواسته هاي آدم براش اونقدر مهم ميشه که حاضر براش هر قيمتي بپردازه ...
مثلا با يه دختري دوسته....
اونو مي خواد.....
اما هر چي تلاش مي کنه بش نمي رسه ...
به جائي مي رسه که ميبينه ديگه کسي نمي تونه کمکش بکنه جز خدا ..
مياد مومن ميشه .....
گدا ميشه ....
در خونه ي خدا با حال خاصي زار ميزنه ..
خلاصه يه عارف کاملي ميشه برا خودش و ديگه يه حال و هواي خاصي داره ..
يه مدتي به همين منوال ميگذره .
ميبينه خبري نشد.....
به عشقش نرسيد ..
بازم زار ميزنه ...
خدا رو قسم مي ده که حاجتش رو برآورده کنه......
اما ميبينه که نه مثل اينکه خدا بي خيالش شده ..
انگار هر چي بيشتر داد مي زنه و گريه مي کنه خدا کمتر جوابشو مي ده ...
مياد با خدا قهر مي کنه ...
لجبازي مي کنه ......
مي ره و يه مدتي پشت سرشم نگاه نميکنه ...
ديگه نمياد در خونه ي اوستا کريم ....
هنوزم با خدا قهره ....
ميشينه با خودش خاطراتشو مرور ميکنه ...
کجاها با هم رفتن.......
دعواها ....
قهرها.....
آشتي ها .....
يه دفعه مي بينه که انگار داره اوضاع رديف ميشه ...
خبراي خوب مي شنوه .....
اميدوار ميشه ...
ميبينه که داره جريان ازدواجش رديف ميشه ...
خوشحاله و سرمست ....
ديگه تو پوست خودش نمي گنجه .....
مي خواد از خوشحالي بال در بياره ....
با خودش مي گه :
ايول به خدا ....
با اينکه من باش قهر کردم بازم هوامو داشت و جريانمو رديف کرد ..
يه دو روز ميگذره ...
يه دفعه يه خبر بد مي شنوه ..
دوباره همه چي به هم خورد ....
دوباره نشد ....
دوباره روز از نو روزي از نو ..
مي گه : اه به اين خدا ..
داشت کارم رديف مي شد ..
الکي گفتم خدا بود....
اونم به خودش گرفت و حالمونو گرفت ..
بابا ما اصلا نخوايم خدا رو ببينيم کيو بايد بينيم ...
نخوايم خدا بهمون کار داشته باشه چيکار بايد بکنيم ؟
خلاصه زياد ازين شر و ور ها ميگه ..
به خدا فحش مي ده و ......
اما صد افسوس .....
و هزار افسوس .......
و هزار هزار افسوس.....
اي کاش فقط يه دقيقه ميشست و فکر ميکرد ....
فقط يه دقيقه .....
که چرا خدا داره باهاش اينجوري ميکنه ....
وقتي ميگه خدايا، جوابي نميشنوه...
اما وقتي قهر ميکنه همه ي کاراش رديف ميشه ...
خب اگه اينجوريه همه برن با خدا قهر کنن و حاجت بگيرن ديگه ..
درجوابش ميدوني چي بايد گفت ؟
فقط اينو ميشه گفت که :
هر که در اين بزم مقربتر است جام بلا بيشترش مي دهند....
نمي دونم اما خدا مي گه :
من هرکس رو بيشتر دوست داشته باشم بيشتر مبتلاش ميکنم ...
بيشتر درد بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي قشنگ يا الله يا الله اونو بشنوم...
بيشتر رنج بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي دلنشين ناله هاش رو بشنوم .....
حالا ممکنه بگي :
ما اگه نخوايم خدا ما رو دوست داشته باشه کيو بايد ببينيم ...
من بت مي گم :
اگر با ديگرانش بود ميلي چرا ظرف مرا بشکست ليلي ...
اينا شعر نيست ...
واقعيته .........
حقيقت عالمه ......
مگه نشنيدي حسين بن علي تو کربلا چي کشيد ..
مگه نشنيدي که حتي شش ماه ي اونو جلو چشماش پرپر کردن ...
حسين اين همه بلا کشيد اما جز رضايت خدا چيزي نخواست ...
وخدا مباهات کرد به حسين و تشکيلاتش ..
و خدا خصوصياتي به حسين داد که به احدي از امامان نداد ..
حتي به جدش رسول الله ....
حتي به باباش علي .....
وحتي به مادرش فاطمه ...
خب اين خصوصيات به چه خاطر بود ؟
مي دوني به چه خاطر بود ؟
فقط به خاطر شدت سختيهاي حسين ....
خدا حسين رو آورد به اين دنيا تا يه درسي به ما بده ....
اون درسم اينه :
نابرده رنج گنج ميسر نمي شود ....
خدا يه حسين فدائي کرد به خاطر اين درس ...
پس تو هم بدون .....
اگه داري سختي مي کشي خدا دوستت داره ....
خدا داره نگات مي کنه ...
خدا داره بت افتخار مي کنه ....
و اگه دوستت نداشت مي گفت :
حاجت اين بنده رو بديد بره که از صداش بدم مياد ...
ديگه نمي خوام صداشو بشنوم ...
هر چه زودتر بش بديد بره ...
پس فکر نکن اگه خدا جوابتو نداد دوستت نداره ..
برعکس...
عاشقته که بت نمي ده ....
و اگر جوابتو داد فکر نکن که دوستت داره....
بيا يه جوري باشيم پيش خدا .....
اونوقته که هر چي بخوايم خدا بمون مي ده ...
مي دوني بايد چه جور بود ؟
من مي گم ....
تا حالا ديدي يه دونه مرده شور رو که داره شخص متوفي رو مي شوره ؟
اگه نديدي برو حتما ببين ...
ما بايد مقابل خدا مثل اون مردهه باشيم تو دست اون مرده شوره ...
تسليمه تسليم .....
بيا به خدا اعتماد کنيم و بذاريم هر کاري که دلش مي خواد با ما بکنه ..
ضرر نمي کني ......
رفاقت با اون خيلي خوبه.....
و بدون اگه دردمندي و دلت پر از غصه ست ....
خدا با تمام وجودش عاشقته و مي خواد که صداتو بشنوه ..
پس تو هم از ته دل صداش بزن .....
از ته دل عاشقش باش
يا حق



نوای دلنشین شما ()

موضوعات يادداشت

نويسنده:   مريم(24/11/1383 ::  10:23 صبح)

 امروز هم شايد با عشق و عطش از زندگي بگويم اما نمي دانم فردا را چه کنم
صداي زمزمه آب را
رقص پرستو را چه کنم
نگاه پر عطش چلچله را چه کنم
وحشت آواز جغد آواره را چه کنم
وچه کنم
با تنهايي خودم چه کنم
 


نوای دلنشین شما ()

موضوعات يادداشت

نويسنده:   مريم(19/11/1383 ::  11:17 صبح)


 


براي دوست داشتن دو قلب لازم است

قلبي که دوست بدارد وقلبي که دوستش بدارند

قلبي که هديه کند و قلبي که بپذيرد

قلبي براي تو و قلبي براي کسي که

خود را در آغوش او آرام بيابي

 


 

در شرايط سخت همواره کنار او باشيد و او را تنها نگذاريد


زيرا در اين شرايط هست که دوست به شما نياز دارد


 


 









 


اگر کسي را دوست داري او را آزاد بگذار اگر به سوي تو برگشت براي هميشه از آن توست


در غير اين صورت هيچ گاه برايت معناي واقعي بودن را نمي دهد



 

 

 










سردار عشق را تنها مگذار!!!


سردار عشق تو کيست؟؟؟



 

هيچ کس نمي تونه به دلش ياد نده که نشکنه ولي ميتونه بهش ياد بده که اگه روزي شکست ليه تيزش دست و دل اوني

رو که شکسته نبره 

 

 


به بهانه تجسم چشمهايت آينه را شکستم

چشمانت هزار پاره شد

 

نوای دلنشین شما ()

موضوعات يادداشت

نويسنده:   مريم(18/11/1383 ::  2:59 عصر)

غمگين و افسرده به دريا مي نگرم شايد که يک روز دوباره دريا را زلال ببينم


شايد آن روز باز هم دلت مثل گذشته ها پاک و زلال باشد


و آنوقت من در درياي وجودت شنا خواهم کرد


 


نوای دلنشین شما ()

موضوعات يادداشت

نويسنده:   مريم(13/11/1383 ::  3:33 عصر)

در دلم هنوز چيزی غريب در انتظار اوست . با خود ميگويم (چقدر اين غريبه ساده است که نمیداندآن غريبه بر نمی گردد)
با خود نيگويم چقدر خيره است نگاهم که در پيچ کوچه به انتظارش سوسو می زند و دلم که نااميدانه وچه بيقرار صدايش را گوش به ثانيه سپرده است !
اشک های خشکيده برگونه های استخوانی ام درانتظار دست نوازش او نمی غلتند وصدای لرزانم ديدار رابه انتظار ميکشد با به فرياد منتهی شود ولی افسوس !
ولی افسوس !او ديگر برنميگردد ٬حتی اگر آسمان ها تکه تکه شوند وخرده های‌ آبی شان برمن ريخته شود

نوای دلنشین شما ()

موضوعات يادداشت

نويسنده:   مريم(13/11/1383 ::  10:38 صبح)

سلام به همگي


امروز اولين روز نوشتن منه


البته قبلا تو وب لاگ ديگه هم نوشتم


اميدوارم اينجا بتونم موفق تر باشم


چون هميشه عقيده داشتم براي شروع کردن بهتره هميشه


نو بود نو شروع کرد و نو نوشت


نوای دلنشین شما ()

موضوعات يادداشت

صفحه اصلي

شناسنامه

ايميل

کل بازديد:12557

بازديد امروز:0

 

پارسي بلاگ

وبلاگ هاي فارسي

بخش مديريت

 

موضوعات وبلاگ

ادبيات
متون ادبي
شعر و شاعري

 

لوگوي خودم

دختري تنها
 

جستجوي وبلاگ

 :جستجو

با سرعتي باور نکردني متن
يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

 

لوگوي دوستان





 

حضور و غياب

يــــاهـو
 

لينک دوستان

شاعرانه2
عکسستان
الهه ناز
سوگند
وب لاگ تخصصي کامپيوتر
عمو سعيد
عشق؟
تک توازنده گيتار عشق
براي تو
زميني ها
مسافري ازهند
شوکت سازند
 

آواي آشنا

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

آرشيو

 

طراح قالب

 

. با پارسي بلاگ نويسندگي نوين را آغاز کنيد

*
*
*
*
*
*
*